دوشنبه ۱ مارس ۲۰۱۰

تمام شد

دیگه اینجا نمینویسم!
از بس همه از اینور و اونور دنیا شاکی بودن که چرا نمی تونن کامنت بذارن منم دیگه اینجا هیچی نمینویسم!!
رفتم آقا رفتم.....
وبلاگ جدید:
http://drdehghani.persianblog.ir

پنجشنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۰

بالاخره طرحو تموم شد

بعد از 18 ماه, طرح نیروی انسانی من هم در حاجی آباد مرکز شهرستان زرین دشت در نزدیکی داراب تموم شد.
اولین مریضم دختری بود با اسهال و آخرین مرضم زنی با دل درد!
متوسط روزی 70 تا مریض می دیدم و با حساب اینکه 160 روز اونجا بودم حدودا 11 هزار تا مریض دیدم!! گرچه عمدتا سرماخوردگی و اسهال و سر درد بود و با این مریضی ها نمی شه چندان فرق دکتر خوب رو از بد تشخیص داد.

حالا من موندم و 1 سال بیکاری تا امتحان رزیدنتی سال دیگه و کلی تجربه که معلوم نیست کی به دردم می خوره. قصد ندارم امسال کار کنم اما شاید حوصلم سر بره آخه تو سن 26-27 سالگی بیکار نشستن تو خونه یه جورایی ضایع هست!

آخرین روزهای طرحم مصادف بود با امتحان رزیدنتی و ناراحتی از اینکه چرا نتونستم امتحان بدم اما شاید با این اوضاع تقلب و ... بهتر شد که امتحان ندادم و سایدم بدتر شد! خدا می دونه.
آسمون ابریه من در انتظار آسمون صاف و یه شماره پلاک!

پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

اصفهان

عکس های سفر به اصفهان.















چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یک زندگی

این 3 ماه آخر از طرحم رو تصمیم گرفتم بشم پزشک خانواده و مجبورم 20 روز اونجا باشم. البته فقط صبح مریض میبینم. حالا دیگه فقط 1 ماه مونده.
یه خونه اونطرف شهر! دور از درمانگاه بهم دادن که بد نیست اما تنهایی خیلی سخته. گاهی 2-3 روز حتی حوصله غذا خوردن هم آدم پیدا نمیکنه!!
یه روز عصر بالاخره از گشنگی تصمیم گرفتم نون و پنیر و چایی بخورم با گردو!!! داشتم چایی رو هم می زدم که موبایلم زنگ زد. نگهبان درمانگاه بود. بهم گفت دکتر یه مریض آوردن حالش بده و دکتر .... نمیتونه لوله بکنه تو ریه هاش!!
با همون شلوار ورزشی و تی شرت و دمپایی سوار ماشین شدم سریع رفتم درمانگاه. فکر میکردم رفتنم فایده نداره. چون حتما کلی وقت قبلا گذشته, 4-5 دقیقه هم من توی راه هستم و تا بیام کاری بکنم زمان زیادی میگیره.
وقتی رسیدم یه بچه 10-11 ماه بود که سیاه شده بود! همه بالای سرش بودن. رفتم بالای سر بچه پرسیدم "این چش شده؟" گفتن برنج رفته تو ریه اش!
خدا رو شکر با اولین تلاش مریض رو اینتوبیت کردم و تنفس دوباره با کمک آمبو شروع شد. قلبش هم سریع از 10-15 تا رسید به 90 تا و دیگه وقت بردن مریض به بیمارستان بود. گفتم زنگ بزنن بیمارستان داراب و بهشون اطلاع بدن. (این شهر بیمارستان نداره). راننده آمبولانس هم از اومدن من و موفقیت کار هیجان زده شده بود و با سرعت 160 تا ما رو برد بیمارستان. اونجا هم بقیه مسائل خوب پیشرفت چون پزشک اونجا قبلا اینترن من بود و من و میشناخت و به حرفم گوش داد و اونجا هم تونستم برای مریض کارهاش رو انجام بدم اما اونجا هم آی سی یو اطفال نداشت و مریض رو فرستادن شیراز.

اگه خدا بخواد و زنده بمونه این سومین احیا موفقیت آمیز من توی این 16 ماهی هست که حاجی آباد بودم. یادم اومد به دکتر کدیور (استادمون) که روز فارغ التحصیلی خطاب به پدر و مادر ها می گفت: دستان بچه های شما می تونه معجزه کنه!

البته این دفعه هم همه چیز خوب نبود. پدر و مادر بچه شدیدا معتاد بودن! و خدا می دونه حتی اگه بچه بمونه چی میشه!
----------------------------------
راستی نقل دارابگرد فعلا نمی تونم چیزی بگم. یکی بهم گفت که برای حفاظت از آثار محافظت نشده بهتره اطلاعاتش پخش نشه! ولی خیلی دوست داشتم به همه بگم چه جای جالبیه
--------------------------------------
خبر رسید که بچه خوب شده! خیلی خوشحالم

سه‌شنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

سفرنامه دارابگرد

بالاخره برگشتم
هیچ جا خونه نمیشه.
به زودی با شرح مصور سفرم به شهر قدیمی دارابگرد............